بایگانیِ ژوئن 2010

h1

ای تویی که این سطور را می خوانی….

ژوئن 15, 2010

ورد پرس هم به سلامتی فیلتر شد وایده ای که پشت نصمیم سفت و سخت اینجانب برای نوشتن، حتی بدون داشتن خواننده و کامنت گذار خوابیده بود، هفشده قدم به تحقق نزدیک تر شد.

این اقدام سنجیده و عالمانه را به ماموران حفظ امنیت اطلاعاتی کشور و حافظان فرهنگ و کوتاه کنندگان دست اجانب و مشت زنندگان بر پوزه گویندگان و خوانندگان تبریک عرض می کنم و آماده می شوم که مثل پیش برای سایه ام که روی دیوار افتاده بنویسم، یا به قول خودمانی برم با این بازی کنم  D-:

h1

می خواهم خوب باشم-می خواهم خوب باشی

ژوئن 11, 2010

I`m OK-You`re OK عنوان دلپذیر کتابی است از توماس هریس و موضوع آن روانشناسی روابط متقابل است. کتاب را نخوانده ام و نمی دانم به فارسی ترجمه شده است یا نه، شاید خاطره جلد زرد خوشرنگ ش و عنوان آن که دلالت بر مطلوب ترین مرحله نهایی رشد شخصیت است، این کتاب نخوانده را برایم عزیز کرده است، که هر از گاهی با خودم فکر می کنم: یعنی روزی می شود که…من خوب باشم، تو خوب باشی؟؟

برای آنهایی که مثل من کتاب را نخواند ه اند، همان چیزکی که از بوک ریویو ها و استنباط شخصی خودم دستگیرم شده نقل می کنم: نویسنده این کتاب مثل اریک برن(که تئوری رشد شخصیت کودک-والد-بالغ اش به لطف تهمینه میلانی برای ایرانی ها شناخته شده تر است) تکامل شخصیت را بسته به خاطراتی که فرد  از دوران کودکی و تربیت خانوادگی اش گرفته، به چهار مرحله تقسیم می کند:

1-من خوب نیستم، تو خوب هستی… کودک خودش را ضعیف و کوچک می بیند و بزرگتر ها را قوی و همه چیز دان؛

2-من خوب نیستم، تو خوب نیستی… کودک هنوز هم ضعیف است،اما بالاخره فهمیده است که بزرگتر ها هم الزاماً خیرخواه و فهمیده نیستند؛

3- من خوب هستم، تو خوب نیستی…. نوجوان همه چیز می داند و دیگران محدودش می کنند؛

4- و در نهایت: من خوب هستم، تو خوب هستی. به عبارتی بلوغ یا رشد شخصیت که در این حالت فرد با خودش و اطرافیانش یازگاری پیدا می کند.

فکر می کنم بهتر است کتاب را پیدا کنم و بخوانم، کنجکاوم بدانم من و گروه بزرگی از هموطنانم  چه تجربه تلخی در دوران کودکی مان داشته ایم که در مرحله  دوم در جا زده ایم و حتی اگر به موضع خودمان اطمینان سر هم بندی شده و توخالیی داشته باشیم، از هر جور تجربه ای که به اعتماد به دیگری ختم بشود، با سرسختی دوری می کنیم.

من، منِ نا خوب، منِ آدم گریز که چند سال است در جایی زندگی می کنم که تعداد درخت هایش چند صد برابر آدم هایش است و سال به سال با کسی هم صحبت نمی شوم و قوانین دوستی و آشنایی و فامیلی را به نفع آرامش روان به عضو مربوطه حواله کرده ام، حتی سر این کوهی که خانه و محله ام است باید به کسی بربخورم که ناخوب است و حس آزار دهنده ناخوبی را از تهِ تهِ  وجودم بیرون بکشد، جوری که یاد سال های خوابگاه بیفتم و خواهر مچاله های نگهبانی، که نگاه گزنده چشم های فولادیشان از زیر ابروهای تاتو شده  جوابی را که با لکنت زبان و شرم ادا کرده ام، می سنجد و از اعتبار می اندازد.

از شرمی که بعد از این مواجهه می آید متنفرم و تنفر راه خودش را می گیرد و از منِ ناخوب به همسایه ناخوب نشانه می رود. حالا که فکر می کنم می بینم در جواب:«میشه بگید از اومدن به اینجا چه منظوری دارید؟» می شود گفت:« سلام خانم،به این محله خوش آمدید.من همسایه شما هستم».

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.